حکایت عنکبوت و مگس
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٥  

حکایت عنکبوت و مگس

دیده ای آن عنکبوت ِ بی قرار / در خیالی می گذارد روزگار

پیش گیرد وَهم ِ دور اندیش را / خانه ای سازد به کُنجی خویش را

بو العجب ،دامی بسازد از هوس / تا مگر در دامَش افتد یک مگس

چون مگس افتد به دامش سر نگون / بَر مَکَد از عِرق ِ آن سرگشته،خون

بعد از آن خشکش کند بر جایگاه / قوت خود سازد ازو تا دیرگاه

ناگهی باشد که آن صاحب سرای / چوب اندر دست اِستاده به پای

خانه ی آن عنکبوت و آن مگس / جمله ناپیدا کند در یک نَفَس

هست دنیاوهر که در وی ساخت قوت/چون مگس درخانه ی آن عنکبوت

گر همه دنیا مسلم آیَدَت / گُم شود تا چشم، بر هم آیدت

نیست ممکن سر فرازی کردنت / سر بِنِه،تا کی ز بازی کردنت؟

ای سرای و باغ تو زندان تو ! / وای ِ جانت،وا بلای جان تو

در گذر زین خاکدان پر غرور / چند پیمایی جهان؟ ای نا صبور!

چشم همّت بر گشای و ره ببین / پس قدم در ره نه و دَرگَه ببین

چون رسانیدی بدان درگاه جان / خود نگنجی تو ز عزّت در جهان

هفت شهر عشق عطار

منطق الطیر


کلمات کلیدی: اشعار ،معرفی کتاب