تفسیر سوره ی حمد
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩  

تفسیر سوره ی حمد ( از کتاب بسیارگرانقدر المیزان حضرت علامه طباطبایی رحمة الله علیه)

{به نقل از نرم افزار سلیم}

ترجمه آيات

 

بنام خدائي كه هم رحمتي عام دارد و هم رحمتي خاص به نيكان. (1)

ستايش مر خدا را كه مالك و مدبر همه عوالم است. (2)

هم رحمتي عام دارد و هم رحمتي خاص به نيكان. (3)

خدائي كه مالكيت علي الاطلاقش در روز جزا براي همه مكشوف ميشود (4)

 تنها تو را مي‏پرستيم و تنها از تو ياري مي‏طلبيم. (5)

ما را بسوي صراط مستقيم هدايت فرما. (6)

صراط آنانكه برايشان انعام فرمودي نه آنانكه برايشان غضب كردي و نه گمراهان. (7)

 

تفسير آيات

 

   (بسم الله الرحمن الرحيم)  بسيار مي‏شود كه مردم، عملي را كه مي‏كنند، و يا مي‏خواهند آغاز آن كنند، عمل خود را با نام عزيزي و يا بزرگي آغاز مي‏كنند، تا باين وسيله مبارك و پر اثر شود، و نيز آبروئي و احترامي به خود بگيرد، و يا حداقل باعث شود كه هر وقت نام آن عمل و يا ياد آن به ميان مي‏آيد، به ياد آن عزيز نيز بيفتند.

   عين اين منظور را در نامگذاريها رعايت مي‏كنند، مثلا مي‏شود كه مولودي كه برايشان متولد مي‏شود، و يا خانه، و يا مؤسسه‏اي كه بنا مي‏كنند، بنام محبوبي و يا عظيمي نام مي‏گذارند، تا آن نام با بقاء آن مولود، و آن بناي جديد، باقي بماند، و مسماي اولي به نوعي بقاء يابد، و تا مسماي دومي باقي است باقي بماند، مثل كسي كه فرزندش را به نام پدرش نام مي‏گذارد، تا همواره نامش بر سر زبانها بماند، و فراموش نشود.

   اين معنا در كلام خداي تعالي نيز جريان يافته، خدايتعالي كلام خود را به نام خود كه عزيزترين نام است آغاز كرده، تا آنچه كه در كلامش هست مارك او را داشته باشد، و مرتبط با نام او باشد، و نيز ادبي باشد تا بندگان خود را به آن ادب، مؤدب كند، و بياموزد تا در اعمال و افعال و گفتارهايش اين ادب را رعايت نموده، آن را با نام وي آغاز نموده، مارك وي را به آن بزند، تا عملش خدائي شده، صفات اعمال خدا را داشته باشد، و مقصود اصلي از آن اعمال، خدا و رضاي او باشد، و در نتيجه باطل و هالك و ناقص و ناتمام نماند، چون به نام خدائي آغاز شده كه هلاك و بطلان در او راه ندارد.

   خواهيد پرسيد كه دليل قرآني اين معنا چيست؟...

به ادامه ی مطلب بروید...


 در پاسخ مي‏گوئيم دليل آن اين است كه خدايتعالي در چند جا از كلام خود بيان فرموده: كه آنچه براي رضاي او و به خاطر او و به احترام او انجام نشود باطل و بي اثر خواهد بود، و نيز فرموده: بزودي بيك يك اعمالي كه بندگانش انجام داده مي‏پردازد، و آنچه به احترام او و به خاطر او انجام نداده‏اند نابود و هباء منثورا مي‏كند، و آنچه به غير اين منظور انجام داده‏اند، حبط و بي اثر و باطل مي‏كند، و نيز فرموده: هيچ چيزي جز وجه كريم او بقاء ندارد، در نتيجه هر چه به احترام او و وجه كريمش و به خاطر رضاي او انجام شود، و به نام او درست شود باقي مي‏ماند، چون خود او باقي و فنا ناپذير است، و هر امري از امور از بقاء، آن مقدار نصيب دارد، كه خدا از آن امر نصيب داشته باشد.

   و نيز اين معنا همانست كه حديث مورد اتفاق شيعه و سني آن را افاده مي‏كند، و آن اين است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)  فرمود: (هر امري از امور كه اهميتي داشته باشد، اگر به نام خدا آغاز نشود، ناقص و أبتر مي‏ماند، و به نتيجه نمي‏رسد)  و كلمه (ابتر)  بمعناي چيزيست كه آخرش بريده باشد.

   از همين جا مي‏توانيم بگوئيم حرف (باء) كه در اول (بسم الله) است، از ميان معناهائي كه براي آنست، معناي ابتداء با اين معنائي كه ما ذكر كرديم مناسب‏تر است، در نتيجه معناي جمله اين مي‏شود: كه (من به نام خدا آغاز مي‏كنم).

    مخصوصا اين تناسب از اين جهت روشن‏تر به نظر مي‏رسد كه كلام خدا با اين جمله آغاز شده، و كلام، خود فعلي است از افعال، و ناگزير داراي وحدتي است، و وحدت كلام به وحدت معنا و مدلول آن است، پس لا جرم كلام خدا از اول تا به آخرش معناي واحدي دارد، و آن معناي واحد غرضي است كه به خاطر آن غرض، كلام خود را به بندگان خود القاء كرده است.

   حال آن معناي واحدي كه غرض از كلام خدايتعالي است چيست ؟ از آيه: (قد جاء كم من الله نور و كتاب مبين، يهدي به الله، از سوي خدا به سوي شما نوري و كتابي آشكار آمد، كه به سوي خدا راه مي‏نمايد)...، و آياتي ديگر، كه خاصيت و نتيجه از كتاب و كلام خود را هدايت بندگان دانسته، فهميده ميشود: كه آن غرض واحد هدايت خلق است، پس در حقيقت هدايت خلق با نام خدا آغاز شده، خدائي كه مرجع همه بندگان است، خدائي كه رحمان است، و به همين جهت سبيل رحمتش را براي عموم بندگانش چه مؤمن و چه كافر بيان مي‏كند، آن سبيلي كه خير هستي و زندگي آنان در پيمودن آن سبيل است، و خدائي كه رحيم است، و به همين جهت سبيل رحمت خاصه‏اش را براي خصوص مؤمنين بيان مي‏كند، آن سبيلي كه سعادت آخرت آنان را تامين نموده، و به ديدار پروردگارشان منتهي مي‏شود، و در جاي ديگر از اين دو قسم رحمتش، يعني رحمت عامه و خاصه‏اش خبر داده، فرمود: (و رحمتي وسعت كل شي‏ء، فساكتبها للذين يتقون، رحمتم همه چيز را فرا گرفته، و بزودي همه آن را به كساني كه تقوي پيشه كنند اختصاص مي‏دهم) اين ابتداء به نام خدا نسبت به تمامي قرآن بود، كه گفتيم غرض از سراسر قرآن يك امر است، و آن هدايت است، كه در آغاز قرآن اين يك عمل با نام خدا آغاز شده است.

   و اما اينكه اين نام شريف بر سر هر سوره تكرار شده، نخست بايد دانست كه خداي سبحان كلمه (سوره) را در كلام مجيدش چند جا آورده، از آن جمله فرموده: (فاتوا بسورة مثله)، و فرموده: (فاتوا بعشر سور مثله مفتريات) و فرموده: (اذا انزلت سورة)، و فرموده: (سورة انزلناها و فرضناها).

   از اين آيات مي‏فهميم كه هر يك از اين سوره‏ها طائفه‏اي از كلام خدا است، كه براي خود و جداگانه، وحدتي دارند، نوعي از وحدت، كه نه در ميان ابعاض يك سوره هست، و نه ميان سوره‏اي و سوره‏اي ديگر.

   و نيز از اينجا مي‏فهميم كه اغراض و مقاصدي كه از هر سوره بدست مي‏آيد مختلف است، و هر سوره‏اي غرضي خاص و معناي مخصوصي را ايفاء مي‏كند، غرضي را كه تا سوره تمام نشود 

   آن غرض نيز تمام نمي‏شود، و بنابراين جمله (بسم الله) در هر يك از سوره‏ها راجع به آن غرض واحدي است كه در خصوص آن سوره تعقيب شده است.

   پس بسم الله در سوره حمد راجع به غرضي است كه در خصوص اين سوره هست و آن معنائي كه از خصوص اين سوره بدست مي‏آيد، و از ريخت اين سوره برمي‏آيد حمد خدا است، اما نه تنها بزبان، بلكه باظهار عبوديت، و نشان دادن عبادت و كمك خواهي و در خواست هدايت است، پس كلامي است كه خدا به نيابت از طرف بندگان خود گفته، تا ادب در مقام اظهار عبوديت را به بندگان خود بياموزد.

   و اظهار عبوديت از بنده خدا همان عملي است كه مي‏كند، و قبل از انجامش بسم الله مي‏گويد، و امر ذي بال و مهم همين كاري است كه اقدام بر آن كرده، پس ابتدا به نام خداي سبحان هم راجع به او است، و معنايش اين است: خدايا من به نام تو عبوديت را براي تو آغاز مي‏كنم، پس بايد گفت: متعلق باء در بسم الله سوره حمد ابتداء است، در حقيقت مي‏خواهيم اخلاص در مقام عبوديت، و گفتگوي با خدا را به حد كمال برسانيم، و بگوئيم پروردگارا حمد تو را با نام تو آغاز مي‏كنم، تا اين عملم نشانه و مارك تو را داشته باشد، و خالص براي تو باشد، ممكن هم هست همانطور كه قبلا گفتيم متعلق آن فعل (ابتداء) باشد، و معنايش اين باشد كه خدايا من خواندن سوره و يا قرآن را با نام تو آغاز مي‏كنم، بعضي هم گفته‏اند: باء) استعانت است، و لكن معني ابتداء مناسب‏تر است، براي اينكه در خود سوره، مسئله استعانت صريحا آمده، و فرمود: (اياك نستعين)، ديگر حاجت به آن نبود كه در بسم الله نيز آن را بياورد.

   و اما اسم ؟ اين كلمه در لغت بمعناي لفظي است كه بر مسمي دلالت كند، و اين كلمه از ماده (سمه) اشتقاق يافته، و سمه به معناي داغ و علامتي است كه بر گوسفندان مي‏زدند، تا مشخص شود كداميك از كدام شخص است، و ممكن هم هست اشتقاقش از (سمو) به معناي بلندي باشد، مبدأ اشتقاقش هر چه باشد كاري نداريم، فعلا آنچه لغت و عرف از لفظ (اسم) مي‏فهمد، لفظ دلالت كننده است، و معلوم است كه لازمه اين معنا اين است كه غير مدلول و مسمي باشد.

   البته اين يك استعمال است، استعمال ديگر اينكه اسم بگوئيم و مرادمان از آن ذاتي باشد كه وصفي از اوصافش مورد نظر ما است، كه در اين مورد كلمه (اسم) ديگر از مقوله الفاظ نيست، بلكه از اعيان خارجي است، چون چنين اسمي همان مسماي كلمه (اسم) به معناي قبلي است.

   مثلا كلمه (عالم - دانا - كه يكي از اسماء خدايتعالي است) اسمي است كه دلالت مي‏كند بر آن ذاتي كه به اين اسم مسمي شده، و آن ذات عبارت است از ذات بلحاظ صفت علمش، و همين كلمه در عين حال اسم است براي ذاتي كه از خود آن ذات جز از مسير صفاتش خبري نداريم، در مورد اول اسم از مقوله الفاظ بود، كه بر معنائي دلالت مي‏كرد، ولي در مورد دوم، ديگر اسم لفظ نيست، بلكه ذاتي است از ذوات كه داراي وصفي است از صفات.

   و اما اينكه چرا با اين كلمه چنين معامله‏اي شده، كه يكي مانند ساير كلمات از مقوله الفاظ، و جائي ديگر از مقوله اعيان خارجي باشد ؟ در پاسخ مي‏گوئيم علتش اين شده كه نخست ديده‏اند لفظ (اسم) وضع شده براي الفاظي كه دلالت بر مسمياتي كند، ولي بعدها بر خوردند كه اوصاف هر كسي در معرفي او و متمايز كردنش از ديگران كار اسم را مي‏كند، به طوريكه اگر اوصاف كسي طوري در نظر گرفته شود كه ذات او را حكايت كند، آن اوصاف درست كار الفاظ را مي‏كند، چون الفاظ بر ذوات خارجي دلالت مي‏كند، و چون چنين ديدند، اينگونه اوصاف را هم اسم ناميدند.

   نتيجه اين نامگذاري اين شد كه فعلا (اسم) همانطور كه در مورد لفظ استعمال مي‏شود، و بان لحاظ اصلا امري لفظي است، همچنين در مورد صفات معرف هر كسي نيز استعمال مي‏شود، و به اين لحاظ از مقوله الفاظ نيست، بلكه از اعيان است.

   آنگاه ديدند آن چيزي كه دلالت مي‏كند بر ذات، و از هر چيزي به ذات نزديكتر است، اسم بمعناي دوم است، (كه با تجزيه و تحليل عقلي اسم شده)، و اگر اسم به معناي اول بر ذات دلالت مي‏كند، با وساطت اسم بمعناي دوم است، از اين رو اسم بمعناي دوم را اسم ناميدند، و اسم به معناي اول را اسم اسم.

   البته همه اينها كه گفته شد مطالبي است كه تحليل عقلي آن را دست مي‏دهد، و نمي‏شود لغت را حمل بر آن كرد، پس هر جا كلمه (اسم) را ديديم، ناگزيريم حمل بر همان معناي اول كنيم.

   در صدر اول اسلام اين نزاع همه مجامع را بخود مشغول كرده بود، و متكلمين بر سر آن مشاجره‏ها مي‏كردند، كه آيا اسم عين مسمي است ؟ و يا غير آنست ؟ و لكن اينگونه مسائل ديگر امروز مطرح نمي‏شود، چون آنقدر روشن شده كه به حد ضرورت رسيده است، و ديگر صحيح نيست كه آدمي خود را به آن مشغول نموده، قال و قيل صدر اول را مورد بررسي قرار دهد، و حق را به يكطرف داده، سخن ديگري را ابطال كند، پس بهتر آن است كه ما نيز متعرض آن نشويم.

   و اما لفظ جلاله (الله)، اصل آن (ال اله) بوده، كه همزه دومي در اثر كثرت استعمال حذف شده، و بصورت الله در آمده است، و كلمه (اله) از ماده (أله) باشد، كه به معناي پرستش است، وقتي مي‏گويند (اله الرجل و ياله)، معنايش اين است كه فلاني عبادت و پرستش كرد، ممكن هم هست از ماده (و ل ه) باشد، كه بمعناي تحير و سرگرداني است، و كلمه نامبرده بر وزن (فعال) به كسره فاء، و بمعناي مفعول (مالوه) است، همچنان كه كتاب بمعناي مكتوب (نوشته شده) مي‏باشد، و اگر خدايرا اله گفته‏اند، چون مالوه و معبود است، و يا بخاطر آن است كه عقول بشر در شناسائي او حيران و سرگردان است.

   و ظاهرا كلمه (الله) در اثر غلبه استعمال علم (اسم خاص) خدا شده، و گر نه قبل از نزول قرآن اين كلمه بر سر زبانها دائر بود، و عرب جاهليت نيز آن را مي‏شناختند، همچنان كه آيه شريفه: (و لئن سئلتهم من خلقهم ؟ ليقولن الله و اگر از ايشان بپرسي چه كسي ايشان را خلق كرده، هر آينه خواهند گفت: الله)، و آيه: (فقالوا هذا لله بزعمهم، و هذا لشركائنا، پس در باره قربانيان خود گفتند: اين مال الله، و اين مال شركائي كه ما براي خدا داريم)، اين شناسائي را تصديق مي‏كند.

   از جمله ادله‏ايكه دلالت مي‏كند بر اينكه كلمه (الله) علم و اسم خاص خدا است، اين است كه خدايتعالي به تمامي اسماء حسنايش و همه افعالي كه از اين اسماء انتزاع و گرفته شده، توصيف مي‏شود، ولي با كلمه (الله) توصيف نمي‏شود، مثلا ميگوئيم الله رحمان است، رحيم است، ولي بعكس آن نميگوئيم، يعني هرگز گفته نميشود: كه رحمان اين صفت را دارد كه الله است و نيز ميگوئيم (رحم الله و علم الله و رزق الله، خدا رحم كرد، و خدا دانست، و خدا روزي داد،) ولي هرگز نميگوئيم (الله الرحمن، رحمان الله شد)، و خلاصه، اسم جلاله نه صفت هيچيك از اسماء حسناي خدا قرار مي‏گيرد، و نه از آن چيزي به عنوان صفت براي آن اسماء گرفته ميشود.

   از آنجائي كه وجود خداي سبحان كه اله تمامي موجودات است، خودش خلق را به سوي صفاتش هدايت مي‏كند، و مي‏فهماند كه به چه اوصاف كمالي متصف است، لذا مي‏توان گفت كه كلمه (الله) بطور التزام دلالت بر همه صفات كمالي او دارد، و صحيح است بگوئيم لفظ جلاله (الله) اسم است براي ذات واجب الوجودي كه دارنده تمامي صفات كمال است، و گر نه اگر از اين تحليل بگذريم، خود كلمه (الله) پيش از اينكه نام خدايتعالي است، بر هيچ چيز ديگري دلالت ندارد، و غير از عنايتي كه در ماده (ا ل ه) است، هيچ عنايت ديگري در آن بكار نرفته است.

   و اما دو وصف رحمان و رحيم، دو صفتند كه از ماده رحمت اشتقاق يافته‏اند، و رحمت صفتي است انفعالي، و تاثر خاصي است دروني، كه قلب هنگام ديدن كسي كه فاقد چيزي و يا محتاج به چيزي است كه نقص كار خود را تكميل كند، متاثر شده، و از حالت پراكندگي به حالت جزم و عزم در مي‏آيد، تا حاجت آن بيچاره را بر آورد، و نقص او را جبران كند، چيزيكه هست اين معنا با لوازم امكانيش در باره خدا صادق نيست، و به عبارت ديگر، رحمت در خدايتعالي هم به معناي تاثر قلبي نيست، بلكه بايد نواقص امكاني آن را حذف كرد، و باقي مانده را كه همان اعطاء، و افاضه، و رفع حاجت حاجتمند است، به خدا نسبت داد.

    كلمه (رحمان) صيغه مبالغه است كه بر كثرت و بسياري رحمت دلالت مي‏كند، و كلمه (رحيم) بر وزن فعيل صفت مشبهه است، كه ثبات و بقاء و دوام را ميرساند، پس خداي رحمان معنايش خداي كثير الرحمة، و معناي رحيم خداي دائم الرحمة است، و بهمين جهت مناسب با كلمه رحمت اين است كه دلالت كند بر رحمت كثيري كه شامل حال عموم موجودات و انسانها از مؤمنين و كافر مي‏شود، و به همين معنا در بسياري از موارد در قرآن استعمال شده، از آن جمله فرموده: (الرحمن علي العرش استوي، مصدر رحمت عامه خدا عرش است كه مهيمن بر همه موجودات است) و نيز فرموده: (قل من كان في الضلالة فليمدد له الرحمن مدا، بگو آن كس كه در ضلالت است بايد خدا او را در ضلالتش مدد برساند) و از اين قبيل موارد ديگر.

   و نيز بهمين جهت مناسب‏تر آنست كه كلمه (رحيم) بر نعمت دائمي، و رحمت ثابت و باقي او دلالت كند، رحمتي كه تنها بمؤمنين افاضه مي‏كند، و در عالمي افاضه مي‏كند كه فنا ناپذير است، و آن عالم آخرت است، همچنانكه خدايتعالي فرمود: (و كان بالمؤمنين رحيما، خداوند همواره، به خصوص مؤمنين رحيم بوده است)، و نيز فرموده: (انه بهم رؤف رحيم، بدرستي كه او به ايشان رئوف و رحيم است)، و آياتي ديگر، و به همين جهت بعضي گفته‏اند: رحمان عام است، و شامل مؤمن و كافر مي‏شود، و رحيم خاص مؤمنين است.

   (الحمد لله) كلمه حمد بطوريكه گفته‏اند به معناي ثنا و ستايش در برابر عمل جميلي است كه ثنا شونده باختيار خود انجام داده، بخلاف كلمه (مدح) كه هم اين ثنا را شامل ميشود، و هم ثناي بر عمل غير اختياري را، مثلا گفته مي‏شود (من فلاني را در برابر كرامتي كه دارد حمد و مدح كردم) ولي در مورد تلألوء يك مرواريد، و يا بوي خوش يك گل نمي‏گوئيم آن را حمد كردم بلكه تنها مي‏توانيم بگوئيم (آن را مدح كردم).

   حرف (الف و لام) كه در اول اين كلمه آمده استغراق و عموميت را مي‏رساند، و ممكن است (لام) جنس باشد، و هر كدام باشد مالش يكي است.

   براي اينكه خداي سبحان مي‏فرمايد: (ذلكم الله ربكم خالق كلشي‏ء، اين است خداي شما كه خالق هر چيز است)، و اعلام ميدارد كه هر موجوديكه مصداق كلمه (چيز) باشد، مخلوق خداست، و نيز فرموده: (الذي احسن كلشي‏ء خلقه آن خدائيكه هر چه را خلق كرده زيبايش كرده)، و اثبات كرده كه هر چيزي كه مخلوق است به آن جهت كه مخلوق او است و منسوب به او است حسن و زيبا است، پس حسن و زيبائي دائر مدار خلقت است، همچنانكه خلقت دائر مدار حسن ميباشد، پس هيچ خلقي نيست مگر آنكه به احسان خدا حسن و به اجمال او جميل است، و بعكس هيچ حسن و زيبائي نيست مگر آنكه مخلوق او، و منسوب به او است.

   و نيز فرموده: (هو الله الواحد القهار او است خداي واحد قهار)، نيز فرموده: (و عنت الوجوه للحي القيوم، ذليل و خاضع شد وجوه در برابر حي قيوم) و در اين دو آيه خبر داده است از اينكه هيچ چيزيرا به اجبار كسي و قهر قاهري نيافريده، و هيچ فعلي را به اجبار اجبار كننده‏اي انجام نميدهد، بلكه هر چه خلق كرده با علم و اختيار خود كرده، در نتيجه هيچ موجودي نيست مگر آنكه فعل اختياري او است، آن هم فعل جميل و حسن، پس از جهت فعل تمامي حمدها از آن او است.

   و اما از جهت اسم، يك جا فرموده: (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسني، خدا است كه معبودي جز او نيست، و او را است اسماء حسني)، و جائي ديگر فرموده: (و لله الاسماء الحسني فادعوه بها و ذروا الذين يلحدون في اسمائه، خداي را است اسمائي حسني، پس او را به آن اسماء بخوانيد، و آنانرا كه در اسماء او كفر مي‏ورزند رها كنيد، و بخودشان واگذاريد)، و اعلام داشته كه او هم در اسمائش جميل است، و هم در افعالش، و هر جميلي از او صادر مي‏شود.

   پس روشن شد كه خدايتعالي هم در برابر اسماء جميلش محمود و سزاوار ستايش است، و هم در برابر افعال جميلش، و نيز روشن شد كه هيچ حمدي از هيچ حامدي در برابر هيچ امري محمود سر نمي‏زند مگر آنكه در حقيقت حمد خدا است، براي آنكه آن جميلي كه حمد و ستايش حامد متوجه آنست فعل خدا است، و او ايجادش كرده، پس جنس حمد و همه آن از آن خدا است.

   از سوي ديگر ظاهر سياق و به قرينه التفاتيكه در جمله: (اياك نعبد)...، بكار رفته، و ناگهان خداي سبحان مخاطب بندگان قرار گرفته، چنين دلالت دارد كه سوره مورد بحث كلام بنده خداست، به اين معنا كه خدايتعالي در اين سوره به بنده خود ياد مي‏دهد كه چگونه حمدش گويد، و چگونه سزاوار است ادب عبوديت را در مقامي كه مي‏خواهد اظهار عبوديت كند، رعايت نمايد، و اين ظاهر را جمله (الحمد لله) نيز تاييد ميكند.

   براي اينكه حمد توصيف است، و خداي سبحان خود را از توصيف واصفان از بندگانش منزه دانسته، و فرموده: (سبحان الله عما يصفون، الا عباد الله المخلصين، خدا منزه است از آنچه توصيفش مي‏كنند، مگر بندگان مخلص او)، و در كلام مجيدش هيچ جا اين اطلاق را مقيد نكرده، و هيچ جا عبارتي نياورده كه حكايت كند حمد خدا را از غير خدا، بجز عده‏اي از انبياء مخلصش، كه از آنان حكايت كرده كه حمد خدا گفته‏اند، در خطابش به نوح (عليه‏السلام‏) فرموده: (فقل الحمد لله الذي نجينا من القوم الظالمين، پس بگو حمد آن خدائي را كه ما را از قوم ستمكار نجات داد)، و از ابراهيم حكايت كرده كه گفت: (الحمد لله الذي وهب لي علي الكبر اسمعيل و اسحق، سپاس خدائي را كه در سر پيري اسماعيل و اسحاق را بمن داد) و در چند جا از كلامش به رسول گراميش محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده: كه (و قل الحمد لله بگو الحمد لله)، و از داود و سليمان (عليهماالسلام‏) حكايت كرده كه: (و قالا الحمد لله گفتند: الحمد لله) و از اهل بهشت يعني پاك‏دلاني كه از كينه دروني، و كلام بيهوده، و فسادانگيز پاكند، نقل كرده كه آخرين كلامشان حمد خدا است، و فرموده: (و آخر دعوايهم ان الحمد لله رب العالمين).

   و اما غير اين موارد هر چند خدايتعالي حمد را از بسياري مخلوقات خود حكايت كرده، و بلكه آنرا به همه مخلوقاتش نسبت داده، و فرموده: (و الملائكة يسبحون بحمد ربهم)، و نيز فرموده: (و يسبح الرعد بحمده)، و نيز فرموده: (و ان من شي‏ء الا يسبح بحمده، هيچ چيز نيست مگر آنكه خدا را با حمدش تسبيح مي‏گويد).

   الا اينكه بطوريكه ملاحظه مي‏كنيد همه جا خود را از حمد حامدان، مگر آن عده كه گفتيم، منزه ميدارد، هر جا سخن از حمد حامدان كرده، حمد ايشانرا با تسبيح جفت كرده، و بلكه تسبيح را اصل در حكايت قرار داده، و حمد را با آن ذكر كرده، و همانطور كه ديديد فرموده: تمامي موجودات با حمد خود او را تسبيح مي‏گويند.

   خواهي پرسيد چرا خدا منزه از حمد حامدان است ؟ ...

بقيه ي تفسير در پست های آینده(انشاءالله)

کلمات کلیدی: علوم قرآنی ،معرفی کتاب