حکایت نبرد بین غازی (جنگجوی) مسلمان و کافر
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦  

حکایت نبرد بین غازی (جنگجوی) مسلمان و کافر

 

غازیی از کافری بس سرفراز / خواست مُهلت تا که بگزارد نماز

چون بشد غازی نماز خویش کرد / باز آمد جنگ هر دم بیش کرد

بود کافر را نمازی زان  ِ خویش / مَهل خواست،او نیز بیرون شد ز پیش

گوشه ای بگزید کافر پاک تر / پس نهاد او سوی بت بر خاک سر

غازیش چون دید سر بر خاک راه / گفت نصرت یافتم این جایگاه

خواست تا تیغی زند بر وی نهان / هاتفیش آواز داد از آسمان

((کای همه بد عهدی از سر تا به پای / خوش وفا و عهد می آری به جای!

او نَزَد تیغ چو اول داد مهل / تو اگر تیغش زنی جهل است،جهل

ای ((و اوفوا العهد)) بر ناخوانده !/ گشته کژ،بر عهد خود نامانده

چون نکویی کرد کافر پیش از این / ناجوانمردی مکن تو بیش از این

بودت از کافر وفا و ایمنی / کو وفاداری تو را گر مؤمنی؟

ای مسلمان نا مسلّم آمدی / در وفا از کافری کم آمدی))

رفت غازی زین سخن از جای خویش / در عَرَق گم دید سر تا پای خویش

کافرش چون دید گریان مانده / تیغش اندر دست، حیران مانده

گفت ((گریان از چه ای؟)) بر گفت راست / ((کین زمان کردند از من باز خواست

بی وفا گفتند از بهر توام / این چنین گریان من از قهر توام))

چون شنید این قصه کافر آشکار / نعره ای زد،بعد از آن بگریست زار

گفت : ((جباری که با محبوب خویش / از برای دشمن معیوب خویش

از وفا داری کند چندین عتاب / چون کنم من بی وفایی، بی حساب؟

عرضه کن اسلام تا دین آورم / شرک سوزم،شرع آیین آورم

ای دریغا بر دلم بندی چنین !/ بی خبر من از خداوندی چنین!

نکته : بس که با مطلوب خود ای بی طلب! / بی وفایی کرده ای تو بی ادب!

 

 معنی لغات :

غازی : جنگجو /کافر سرفراز : کافر بزرگمرد،آزاده / بشد : رفت / بود کافر را نمازی زان  ِ خویش : کافر هم در دین خودش یه نوع نماز و عبادت داشت / مَهل :مهلت / هاتف : ندای غیبی /  بی وفا گفتند از بهر توام : گفتند من نسبت به تو بی وفایی کرده ام / جبار :خداوند جبار / محبوب :جنگجوی مسلمان / مطلوب : ذات اقدس حضرت خداوند

هفت شهر عشق عطار : (منطق الطیر)


کلمات کلیدی: اشعار ،معرفی کتاب