سلمان فارسی رحمة الله تعالی علیه
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠  

امام علی علیه‏السلام درباره‏ی سلمان فرمود: علم اول و آخر را می‏داند او دریای علمی است که پایان نمی‏پذیرد. او از ما اهل بیت است. و باز آن حضرت فرمود: سلمان فارسی همانند لقمان حکیم است.

 ابن ابی‏الحدید درباره سلمان فارسی می‏نویسد وی از مردم رامهرمز یا اصفهان از دهکده جی بوده است. سلمان غلام بوده و بیش از ده خریدار را پشت سر گذاشته تا بدست رسول خدا (ص) رسیده است. رسول خدا (ص) او را از باب وی که یهودی بود خریداری کرد و در ضمن خرید تعهد کرد که تعدادی درخت خرما برای فروشنده غرس کند غرس کرد و تا زمانیکه خرماها ثمر نداده‏اند در غلامی بماند و ماند. سلمان که امیر مدائن بود حصیربافی می‏کرد و از درآمد آن خرج خود را تامین می‏نمود و می‏گفت: دوست دارم فقط از دست رنج خودم غذا بخورم. سلمان در جنگ خندق شرکت داشت و به محمد (ص) پیشنهاد حفر خندق را داد. وقتی ابوسفیان به خندق رسید گفت: این خندق از نقشه‏های جنگ عرب نیست، قبلا عرب چنین برنامه‏ای نداشته است. سلمان در جنگ بدر و احد شرکت داشت اما در آن موقع هنوز غلام بود. سهم سلمان از بیت‏المال پنج هزار درهم بود و هر وقت دریافت می‏داشت همه را در راه خدا می‏داد و از دست رنج خود زندگی را تامین می‏کرد. عبائی داشت که ...

بقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه ی مطلب...

مقداری از آنرا روی خود می‏انداخت و مقداری دیگر را زیر خود. سلمان در طول زندگی برای خود خانه در نظر نگرفت در سایه دیوارها و درختها زندگی می‏کرد. رسول خدا (ص) درباره او فرمود: اگر دین در ستاره ثریا باشد سلمان آنرا بدست می‏آورد. ابی‏بریده گفت: رسول خدا (ص) سفارش کرد چهار نفر را دوست بدار و فرمود: من هم آنان را دوست می‏دارم: علی علیه‏السلام، ابوذر، مقداد و سلمان. امام علی علیه‏السلام درباره‏اش فرمود: علم اول و آخر را می‏داند او دریای علمی است که پایان نمی‏پذیرد. او از ما اهل بیت است. و باز آن حضرت فرمود: سلمان فارسی همانند لقمان حکیم است. ابن ابی‏الحدید درباره تاریخ سلمان از زبان وی چنین نوشته است: کشاورز زاده‏ای بودم در منطقه جی اصفهان. پدرم که مرا خیلی دوست می‏داشت همانند کنیزان مرا در خانه زندانی کرد و من کوشش کردم تا خادم آتشگاه شدم. یک روز پدرم مرا برای سرکشی از ملک فرستاد به کلیسا برخورد کردم و از وضع دین آنان خوشم آمد مسیحی شدم و پرسیدم مرکز این دین کجاست؟ گفتند: شام. از اصفهان فرار کردم و به شام رفتم و پیش اسقف شام علم آموختم به هنگام مرگ مرا باسقف موصل معرفی کرد او هم به هنگام مرگ مرا به نصیبین راهنمائی کرد. او هم به هنگام مرگ مرا به عموریه در ارض روم معرفی نمود. در عموریه ماندم و مقداری گاو و گوسفند هم بر اثر کار بدست آوردم. اسقف عموریه مرا به پیامبر اسلام (ص) راهنمائی نمود و گفت به مدینه مهاجرت می‏کند و علامت وی این است که هدیه می‏خورد ولی صدقه را قبول نمی‏کند و در میان کتف او مهر نبوت موجود است. سلمان می‏گوید با طلائفه کلب به طرف حجاز حرکت کردم در وادی القری مرا به یک یهودی بعنوان غلامی فروختند و من در کشاورزی و نخلستان او کار می‏کردم و سرانجام پسر عموی وی مرا خرید و به مدینه آورد. محمد (ص) در مکه مبعوث شده بود. یک روز که روی نخل کار می‏کردم پسر عموی اربابم پیش وی آمد و گفت: مردم در قبا اطراف مردی را که از مکه آمده گرفته‏اند و فکر می‏کنند پیامبر است. من از درخت پائین آمدم و هر چه از ارباب خود سئوال کردم به من اعتنا نکرد و گفت: بکار خود ادامه بده و کاریکه مربوط بتو نیست کنار بگذار. بهنگام شب مقداری خرما برداشتم و پیش آن حضرت آمدم و گفتم: اینها صدقه است. حضرت قبول کرد ولی خودش نخورد. من بخودم گفتم: یک علامت صحیح درآمد. فردا مقداری دیگر خرما آوردم و بان حضرت عرض کردم هدیه است حضرت پذیرفت و خودش هم خورد. من فهمیدم پیامبر اسلام (ص) است شروع کردم به گریه کردن و او را بوسیدن. حضرت فرمود: چرا ناراحتی؟ من حالم را برای آن حضرت تو ضیح دادم. حضرت تعجب کرد سپس فرمود: خود را از اربابت خریداری کن. من هم خودم را در برابر سیصد درخت خرما و مقداری پول خریداری کردم. حضرت به یاران خود فرمود: برادرانتان را در غرس خرما یاری کنید و خود حضرت اصله‏های نخل را که آورده بودند غرس کرد و همه بثمر رسید و تحویل دادم در یکی از جنگها غنیمت آمد و حضرت مقداری بمن عنایت کرد تا پول خرید خود را پرداختم و آزاد شدم. سلمان فارسی خلافت امام علی علیه‏السلام را درک نکرد و طبق همان سیاست امام علی علیه‏السلام در همکاری با خلفا فرمانداری مدائن را از طرف عمر پذیرفت. شاید نامه بهنگام ریاستمداری سلمان از طرف امام علیه‏السلام برای وی صادر شده باشد، هر چه باشد سخنانی آموزنده و عمیق است و برای دل پاک سلمان خیلی موثر بوده است. نکته حساس امام علیه‏السلام در این نامه این است که میفرماید هر چه بیشتر بدنیا دل ببندی فزونتر سختی میکشی و هر چه زیادتر دنبال شادی و آرامش بروی، اضطراب و ناراحتی‏ات فزونتر گردد و این مطلبی حساس و تجربه شده است و میبینیم که هیچ کجا دل خوشی پیدا نمیشود و سلمان هم که تحت تاثیر این کلمات و مطالب قرار گرفته بود بهیچ چیز دل نبسته بود. آری او میدانست همه چیز فانی میشود غیر از خدای عزیز. و فقط باید باو دل بست و علاقه داشت، مال، اولاد، زن همه و همه موجب سرگرمی دنیا و بازماندن از خدمات اجتماعی و دست یافتن به ثواب الهی است.

با استفاده از نرم افزار فیض تمام2

رحمة الله تعالی علیک یا سلمان

التماس دعا


کلمات کلیدی: مذهبی ،14معصوم